سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
[ و چون خبر مرگ اشتر بدو رسید فرمود : ] مالک مالک چه بود به خدا اگر کوه بود کوهى بود جدا از دیگر کوهها و اگر سنگ بود سنگى بود خارا که سم هیچ ستور به ستیغ آن نرسد و هیچ پرنده بر فراز آن نپرد . [ و فند کوهى است از دیگر کوهها جدا افتاده . ] [نهج البلاغه]
 
امروز: چهارشنبه 99 تیر 25

حسرت

         همینجور واستاده بودم با علاقه به اعلامیه ی تازه ای که  روی تیر چراغ برق جلوی مسجد کوچه عرب ها  زده بودن نگاه می کردم. برق چشمهام رو توی قاب عینک ته استانی ام که با کش سفید وسیاهی به سرم بسته بودم می دیدم.دیگر همه چیز تمام شده بود . هیچ چیز برایم اهمیت نداشت . حتی نگاه های عجیب مردم . نمی دانستم به شلوار کردی سفیدم که تا بالای سینه ام بالا کشیده بودم نگاه می کردند یا به موهای سفیدم که مثل موهای جوانهای کوچه ی عرب هاگریس مالی کرده بودم .شاید هم به جورابهای زنانه ای که روی شلوارم زده بودم . دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود .

        وقتی میدیدمش چندشم می شد . اوایل ازش خوشم می اومد مخصوصا وقتی می خواست از روی جوب دم در خونش بپره که با یه دست  گوشه های کت قهوه ای راه راهش که پر از وصله و پینه بود رو روی شکمش جمع میکرد و بعد انگار که می خواد از روی جوب کوچه ی عرب ها که دوبرابر جوبهای کوچه ی ما بود بپره نفس عمیق می کشید و از رو جوب می پرید. منم از دم در خونه ی ننه خدابیامرزم قهقهه میزدم اونم برمی گشت  و مثل دختر بچه های کوچه ی عرب ها می گفت تو می خوای منم مثل اون ننه خدابیامرزت دق بدی بعد وقتی میدید من دوباره دارم با صدای بلند قهقهه می زنم  با فیس و افاده خم می شد و کیفشو که شبیه کیف بچه های محله عرب ها بود از اون ور جوب بر میداشت تا من قهقهمو بلندتر ادامه بدم. تازه وقتی یادش می اومد که عینک ته استکانیشو توی ماشین ژیانش جا گذاشته  و باید دوباره از جوب رد بشه من قهقهمو بلندتر از همیشه می کردم تا حاج صفر سرشو از توی پنجره مستراب خونش با زحمت بیرون بیاره و چند تا فحش جدید بارم کنه. منم وقتی بیکار شدم  می نشستم کنار خیابون و اون فحش ها رو بار بچه هایی که با چر خاشون از تو پیاده روی محله عرب ها رد میشن کنم.  هر روز یه بارم روی صندلی تاشوی آهنیش جلوی در می نشت و بسته سیگار  بهمن شو بازمی کرد  وبعد یه نگاه چپ به من می انداخت که یعنی ببینیم کی زودتر بسته سیگارشو تموم می کنه بعد منم از توی بسته های سیگار  ویترین چوبی جلوم یه بسته سیگار اسفند بیرون می آوردم و شروع به سیگار کشیدن میکردم با اینکه من وسط سیگار کشیدنم به تلاشی که برای سیگار کشیدن می کرد می خندیدم بازهم وقتی بسته سیگارم تموم می شداون هنوز نصف سیگاراشو هم تموم نکرده بود . بعد هم مثل پسر های از خود راضی کوچه ی عرب ها بسته سیگارشو مینداخت توی جوب  و با عصبانیت می رفت توی خونه منم تا غروب  همون جا سرفه می کردم و می خندیدم خیلی کیف می کردم با یه پیر مرد دیوونه مثل خودم کل کل کنم.

        اما از وقتی که گفت پسرم از آمریکا برام نامه نوشته و به اندازه خرج یه سالم برای یه ماهم پول فرستاده ازش بدم اومد . نمی دونم چرا.اصلا چراش برام مهم نبود . بعد از چند روز  اون کت قهوه ای راهراهشو به حاج صفر فروخت و به جاش یه پیرهن راه راه خرید که  همیشه میزد توی شلوار جینی که از مغازه های بالای شهر گرفته بود  . دیگه رد شدنش از جوب برام صفایی نداشت . چون مجبور نبود با یه دستش گوشه های کتشو روی شکمش نگه داره. اما بازم وقتی برمی گشت تا کیف جدیدشو  از اون ور جوب بر داره یا عینک ته استکانیشو از  ماشین پرایدی که تازه خریده بود بر داره . دوباره صدای خنده ی من بلند می شد اما این بار دیگه برنمی گشت مثل دختر بچه های کوچه عرب ها بهم بگه تو می خوای منم مثل اون ننه خدابیامرزت دق بدی عوضش مثل دخترای دم بخت کوچه عرب ها آروم برمیگشت و لبخند کجی بهم میزد و رد می شد و میرفت. قبل از این که به خودش سرو سامونی بده نمیدونستم سنش از چهل وپنج بالاتر نمیره اما وقتی موهاشو مرتب کرد و ریشاشو کوتاه  کرد فهمیدم سن زیادی نداره. نفرتم  وقتی بیشتر شد که فهمیدم چشمهاشو عمل کرده که دیگه عینک نذاره . دیگه بهونه ای نداشتم که بهش بخندم فقط بعضی وقتها که حوصله داشتم  وقتی می خواست از روی جوب رد بشه صدای سگ در می آوردم که بترسه یا شاید هم بیافته توی جوب. چند روز بعدشم که یه پل آهنی گذاشت روی جوب تا من هیچ بهونه ای برای خندیدن بهش نداشته باشم. وقتی میدیدم به جای صندلی تاشویی که  تا چند وقت پیش روش می نشست یه صندلی چوبی نو دم در می ذاره بعدهم بدون نگاهی که منظورش این باشه که ببینیم کی زودتر بسته سیگارشو تموم می کنه پیپ نقره ایش رو از توی کیف دستی سیاهی که تازه خریده بیرون میاورد و مشغول پیپ کشیدن می شد . اما هیچ کدوم از کاراش منو به اندازه وقتی که بهم گفت  می خواد از اون محله بره بالای شهر عصبی نکرد. می گفت نامزدش گفته باید خونش بالای شهر باشه تا باهاش زندگی کنه .  بعدشم منو برای شام دعوت کرد خونش. بهم گفت بشقاب و قاشقت رو هم بیار چون من بشقاب و قاشق هامو ریختم دور .می گفت توی بشقاب و قاشق طبی غذا می خورم. منم حرفشو گوش کردم . حتی چاقو هم با خودم بردم.

         تازه فهمیده بودم مردم به چه چیز من زل زده بودند . شاید به لکه های خون روی زیرپیرهنی سفیدم . همان زیرپیرهنی که سربازهای سبز پوش آن را چنگ زدند و داخل ماشینی انداختندم که همه عمر حسرت سوار شدنش توی دلش مانده بود.


 نوشته شده توسط م.ح.نقطه در یکشنبه 85/7/9 و ساعت 3:6 عصر | نظرات دیگران()

...و سمپاد بر وزن غمباد اندر لغت، سازمانی را گویند که کارش همانا کفالت مدارس تیزهوشان است.اما اندر این بحث که این کلمه مخفف چه عبارتی است عقاید متفاوت است.ادامه مطلب...

 نوشته شده توسط ح.ن.فتنه انگیز در سه شنبه 85/6/28 و ساعت 11:29 صبح | نظرات دیگران()

 

 

فتنه انگیز هم می آید.

منتظر مطالبش باشید.

 

 

 


 نوشته شده توسط م.ح.نقطه در دوشنبه 85/6/27 و ساعت 10:53 صبح | نظرات دیگران()

بسم الله الرحمن الرحیم

الهم عجل لولیک الفرج

سلام

سلام به همه ی دوستاران قلم و کاغذ تو اینجا هر کس هر شعری  یا داستانی یا قطعه ای بخواد می تونه فقط یه میل بزنه تا براش تو وبلاگ بزارم. البته می تونم نوشته های خودتونم با ذکر نامتون تو وبلاگ  بذارم.

امیدوارم موفق باشید

منتظر پیغاماتون هستم

یا علی

 


 نوشته شده توسط م.ح.نقطه در یکشنبه 85/6/19 و ساعت 11:34 عصر | نظرات دیگران()
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
درباره خودم

قلم و کاغذ
مدیر وبلاگ : م.ح.نقطه[5]
نویسندگان وبلاگ :
ح.ن.فتنه انگیز[1]


آمار وبلاگ
بازدید امروز: 1
بازدید دیروز: 3
مجموع بازدیدها: 1622
جستجو در صفحه

لینک دوستان
خبر نامه
 
وضیعت من در یاهو